#پونه_(جلد_اول)_پارت_244


_ ولي شماها که ديگه بچه نيستين!چه فرقي براتون ميکنه کجا باشين؟!

جواب ميدم:

_ شايد براي شما فرق نکنه ولي واسه ما چرا....تازه کيان محل کارش اونجاست.

حرف ميزنم و با لبه ي ميز بازي ميکنم.نمي دونم اون چيکار ميکنه ولي فقط صداشو ميشنوم:

_ پس آخه من اينجا رو به اميد کي ساختم؟اين همه سال واسه چي صبر کردم؟!

_ شما يه دختر ديگه هم دارين.اون بيشتر از من بهتون احتياج داره.من به نبودن و نديدنتون عادت کردم.

حين گفتن اين حرفا سرمو ميارم بالا و ميبينم که فقط سرشو تکون ميده.ميدونم که بدجوري خورده توي ذوقش و دلم براش مي سوزه.

فصل نهم

(1)

جلوي آينه توي سالن وايسادم و خودمو ورانداز ميکنم.تا چند دقيقه ي ديگه کيان مياد و منو بر مي گردونه خونه.از اينکه دارم بر مي گردم و بعد از چند روز دوباره توي جمع دوستانه خونواده م قرار ميگيرم خوشحالم اما يه چيزي ته دلم هست که يه کم اين آرامش و خوشحالي رومختل مي کنه.


romangram.com | @romangram_com