#پونه_(جلد_اول)_پارت_243

_ولي...

فنجشونشو روي ميز ميذاره:

_ مي دونم اينطوري دوست نداري ولي من دلم مي خواد تو نزديک خودم باشي.توي همين خونه.

_ ولي من احتياجي به خونه ندارم.

ميگم و اون با تعجب مي پرسه:

_ يعني چي؟!پس کجا مي خواي زندگي کني؟!تا جايي که من مي دونم پسر خاله ت يه کارمند ساده ست.و اين يعني ممکنه واسسه رهن کردن يه خونه هم به مشکل بربخورين.

سرمو ميندازم پايين و آروم جواب ميدم:

_ با همه ي اين حرفا بايد بگم کيان آدم مستقليه.يعني هميشه مستقل بوده.مطمئن هم باشين از اينکه داماد سر خونه بشه اصلا خوشش نمياد.

ميگم کيان و خودمم از حرفم تعجب ميکنم.حرفم اين معني رو ميده که من پسر خاله مو به عنوان شوهر آينده م قبول کردم.اما من که هنوز در موردش فکر هم نکردم!بابا مي خواد حرفي بزنه.لباشو از هم باز ميکنه ولي اجازه نميدم چيزي بگه:

_ بعدشم من چه ازدواج کنم چه نکنم دلم نمي خواد از مامان و بقيه ي جدا بشم.کيانم همينطور.

پدر در جوابم با اعتراض ميگه:

romangram.com | @romangram_com