#پونه_(جلد_اول)_پارت_242


بدون اينکه چشم از جلو برداره مي پرسه:

_ خوبي؟

_ نه.مثل اينکه واقعا پسره بدجوري تو دل دختر من خودشو جا کرده.

در مقابلش سکوت ميکنم که نفس عميقي مي کشه و ميگه:

_ هميشه آرزوي يه چنين اتفاقي رو داشتم.مي دوني براي چي؟

حرفي نميزنم و فقط نگاش ميکنم:

_ که وقتي ازدواج کردي بياي اينجا پيش خودمون زندگي کنين.

با ابروهاي بالا رفته و دهان باز بهش خيره ميشم.از نظرم اين حرفش از روي شوخيه ولي اون ادامه ميده:

_واسه همين اين خونه رو دادم سه طبقه ساختن.که تو بياي اينجا زندگي کني.مي دوني سالها مادرت تو رو از من دور کرد و هيچ وقت اين فرصت پيش نيومد که تو پيشم باشي.پنج سال قبل هم که اون اتفاق پيش اومد . اوضاع بدتر شد و ديگه حاضر نشدي منو ببيني تا اينکه خدا خواست و خودت برگشتي.حالا هم قراره ازدواج کني و بچه نيستي که احتياجي به مادرت داشته باشي.بالاخره مستقل ميشي.همين بهونه اي ميشه واسه اينکه بياي اينجا زندگي کني.طبقه ي سوم اين خونه مال توئه.مي توني با شوهرت توش زندگي کني.

با همون حالت متعجبي که دارم ميگم:


romangram.com | @romangram_com