#پونه_(جلد_اول)_پارت_241
_ پونه!بريم؟
کيان صدام ميزنه.نگاهمو از آرمين ميگيرم و لبخند گرم و پررنگي بهش تحويل ميدم:
_ بريم.
بعد براي نگين دست تکون ميدم :
_ نگين خداحافظ.
خواهرم که ابروهاشو بالا برده فقط سرشو تکون ميده و خيره ما رو تماشا مي کنه. ميرم سمت پدرم که بغلم مي کنه و سرمو مي بوسه:
_ حواست به خودت باشه بابايي.حتما بهم سر بزني.چيزي هم احتياج داشتي خبرم کن.
از بغلش ميام بيرون و يه باشه ممنون ميگم و کيان بازم با پدرم دست ميده و اين بار ازش خداحافظي ميکنه و پدر تا مي تونه سفارش منو بهش ميکنه و بالاخره سوار ماشين ميشيم و کيان قار قارکو روشن مي کنه و راه ميفتيم و من براي نگين و بابا دست تکون ميدم و باز چشمم به آرمين ميفته که هنوز وايساده و جوريه انگار که بغض کرده و نمي فهمم چطور ميشه که منم بغض ميکنم.ماشين ميره و اون دور و دورتر ميشه و اون موقع است که کيان صدام ميزنه:
_ پونه!
سرمو مي چرخونم سمتش:
_ هان!
romangram.com | @romangram_com