#پونه_(جلد_اول)_پارت_246


_ ببخشيد ميشه بري کنار.

بي هيچ حرفي کنار ميره.ميرم سمت ماشين شوهر خاله که کيان ازش پياده ميشه.دلم از ديدن آرمين و حضور ناگهانيش اونجا آشوب شده و احساس بي قراري ميکنم.اما هر طور هست جلوي خودمو ميگيرم و سعي ميکنم خودمو جلوي کيان خوشحال و سر حال نشون بدم:

_ سلام.

لبخند محوي روي لباش ميشينه و جوابمو ميده:

_ سلام .چطوري؟

به روش لبخند ميزنم:

_ خوبم مرسي.تو خوبي؟

_ ممنون خوبم.

نگاهش به منه که متوجه پشت سرم ميشه و من صداي پدرمو ميشنوم:

_ سلام .شما بايد آقا کيان باشي درسته؟


romangram.com | @romangram_com