#پونه_(جلد_اول)_پارت_240


لبخند محوي روي لباش ميشينه و جوابمو ميده:

_ سلام .چطوري؟

به روش لبخند ميزنم:

_ خوبم مرسي.تو خوبي؟

_ ممنون خوبم.

نگاهش به منه که متوجه پشت سرم ميشه و من صداي پدرمو ميشنوم:

_ سلام .شما بايد آقا کيان باشي درسته؟

کيان با همون لبخند جواب ميده:

_ سلام.بله خودم هستم.

من بر مي گردم سمت پدر و اون مياد طرف کيان و باهاش دست ميده و احوالپرسي ميکنه.همون موقع بازم چشمم به آرمين و نگين ميافته که وايسادن دم در.آرمينو ميبينم.فقط اونو که وايساده و حس ميکنم چشماش نمناک شدن.ميبينم همونطور خشکش زده و دلم مي خواد بهش بگم ناراحت نباشه.بگم غصه ي هيچي رو نخوره و بره به فکر باران و بچه شون آرمان باشه ولي...


romangram.com | @romangram_com