#پونه_(جلد_اول)_پارت_239

_ فکر کنم خودشه.

بابا زودتر برگشته خونه تا موقع رفتنم باشه و هم بدرقه م کنه و هم کيانو ببينه.ساک به دست ميرم سمت در و بدون اينکه قبلش از آيفون ببينم کيه بازش ميکنم.ميرم توي راهروي منتهي به در خروجي و درو باز ميکنم اما از ديدن آرمين پشت در دلم يهو زير و رو ميشه و خشکم ميزنه.

_ پونه!بابايي!خودشه؟

صداي بابارو از پشت سرم ميشنوم :

_ آرمين جان تويي؟!چرا وايسادي پسر؟!بيا تو!

نگاهمو از نگاه مات آرمين ميگيرم و به خيابون چشم مي دوزم و همون موقع ماشين شوهر خاله از راه ميرسه.بي اعتنا به آرمين خطاب به پدرم ميگم:

_ بابا!کيان اومد.

بعد رو به آرمين ميگم:

_ ببخشيد ميشه بري کنار.

بي هيچ حرفي کنار ميره.ميرم سمت ماشين شوهر خاله که کيان ازش پياده ميشه.دلم از ديدن آرمين و حضور ناگهانيش اونجا آشوب شده و احساس بي قراري ميکنم.اما هر طور هست جلوي خودمو ميگيرم و سعي ميکنم خودمو جلوي کيان خوشحال و سر حال نشون بدم:

_ سلام.

romangram.com | @romangram_com