#پونه_(جلد_اول)_پارت_238


حرف ميزنم و با لبه ي ميز بازي ميکنم.نمي دونم اون چيکار ميکنه ولي فقط صداشو ميشنوم:

_ پس آخه من اينجا رو به اميد کي ساختم؟اين همه سال واسه چي صبر کردم؟!

_ شما يه دختر ديگه هم دارين.اون بيشتر از من بهتون احتياج داره.من به نبودن و نديدنتون عادت کردم.

حين گفتن اين حرفا سرمو ميارم بالا و ميبينم که فقط سرشو تکون ميده.ميدونم که بدجوري خورده توي ذوقش و دلم براش مي سوزه.

فصل نهم

(1)

جلوي آينه توي سالن وايسادم و خودمو ورانداز ميکنم.تا چند دقيقه ي ديگه کيان مياد و منو بر مي گردونه خونه.از اينکه دارم بر مي گردم و بعد از چند روز دوباره توي جمع دوستانه خونواده م قرار ميگيرم خوشحالم اما يه چيزي ته دلم هست که يه کم اين آرامش و خوشحالي رومختل مي کنه.

نمي دونم چيه؟!و منشاء و دليلشو هم نمي دونم.موهامو با دست ميبرم زير روسري سفيدم و از آينه نگاهي به نگين ميندازم که به ديوار تکيه داده و منو تماشا مي کنه.نمي دونم به چي فکر مي کنه و خيلي هم اهميت نميدم.تنها چيزي که در حال حاضر برام مهمه از اينجا رفتن و دور شدن از اين شهره و فراموش کردن آرمينه...آرمين...يعني من مي تونم فراموشش کنم؟!يه لحظه دست از روسريم و چتر کوتاه موهاي جلوي پيشونيم بر مي دارم و توي آينه به خودم خيره ميشم.هنوز که نتونستم از ذهنم بيرونش کنم.از ديشب تا الان يه لحظه هم از خاطرم نرفته...اما چرا؟!نمي دونم...انگشتمو به آينه مي کشم و روي تصوير چشمام خط مي کشم.صداي زنگ در منو به خودم مياره.ساکمو بر مي دارم و صداي پدرمو از پشت سرم ميشنوم:

_ اومد؟

سرمو کمي به سمتش مايل ميکنم و جواب ميدم:


romangram.com | @romangram_com