#پونه_(جلد_اول)_پارت_234
_ باورم نميشه که دختر کوچولوم بزرگ شده و داره عروس ميشه.
از حرفش داغ ميشم و با دو تا دستم فنجون چاييمو ميگيرم و براي اينکه بحثو عوض کنم ميگم:
_ من فردا ميرم.
_ چي؟!
پدر با تعجب مي پرسه و من جواب ميدم:
_ بر مي گردم خونه.پيش مامان.
_ آخه چرا اينقدر زود؟!مگه قرار نبود يه هفته بموني؟!
فنجونو مي چرخونم و ميگم:
_ دلم تنگ شده مي خوام برگردم.
با اين حرف من چند دقيقه سکوت بينمون برقرار ميشه و بعد اون مي پرسه:
romangram.com | @romangram_com