#پونه_(جلد_اول)_پارت_233

چيزي نميگم.از حرفاش اونقدر خجالت زده شدم که حتي نمي تونم فنجونمو دستم بگيرم و به ناچار ميذارمش روي ميز.

_ بگو دخترم.خجالت نکش و با من راحت باش.حرف دلتو بزن.اگه راضي نيستي بگو تا به مادرت بگم من مخالفم.

مخالف؟!اون منتظره تا من بگم نه و مخالفتشو اعلام کنه؟!چرا؟!چون دخترشم.دوستم داره و بهم اهميت ميده.شايدم اينطور نباشه و فقط به خاطر لجبازي با مادرم داره اينو ميگه.نه!اين چه حرفيه؟!لجبازي؟!آخه مگه بچه ست؟خب من دخترشم و خوشبختيم براش مهمه.معلومه که چنين چيزي ميگه!خوشبختي؟!يعني حالا ديگه براش مهم شدم و به فکر خوشبختيم افتاده؟!تا حالا کجا بوده؟!ولي حرف درستي ميزنه که!ميگه حرف دلتو بزن.حالا بگو.صادقانه هم بگو مي خواي زن کيان بشي يا نه؟نمي دونم...نمي دونم...آخه من هنوز فکرامو نکردم.

_ پونه!

اسممو که صدا ميزنه از فکر ميام بيرون و سرمو يه کم ديگه بالا ميگيرم اما به چشماش نگاه نميکنم:

_ کيان...پسر خوبيه.مهربونه.من از بچگي ميشناسمش.

به اينجا که ميرسم ساکت ميشم.قلبم به خاطر تعريف کوتاهي که از کيان کردم تند مي تپه.

_ پس...خودتم راضي هستي؟

هيچي نميگم.آروم ميخنده و مي پرسه:

_ حالا چرا صورتت اينقدر قرمز شده؟!

و با همون لحن خندون ميگه:

romangram.com | @romangram_com