#پونه_(جلد_اول)_پارت_231

مي پرسه:

تو چرا هنوز نخوابيدي بابايي؟!

جواب ميدم:

_ خوابم نميبرد.

به صندلي رو به روش اشاره ميکنه و ميگه:

_ پس بيا يه چايي واسه خودت بريز و بشين با هم حرف بزنيم.منم مثل تو بي خوابي به سرم زده.

همونطور که اون مي خواد واسه خودم چايي ميريزم و فنجون به دست ميام رو به روش ميشينم.در حاليکه فنجونشو به لبش نزديک ميکنه قبل از خوردن چاييش مکث ميکنه و ميگه:

_ تا حالا پيش نيومده بود تنهايي بشينيم با هم حرف بزنيم.

يه کم از چاييمو که طبق يه عادت هميشگي شيرينش کردم مزه مزه ميکنم و سرمو تکون ميدم.بعد به گوشيم نگاه ميکنم و پيامي رو که کتايون فرستاده مي خونم.بابا که چشمش به موبايل منه مي پرسه:

_ کيه که اين وقت شب بيداره و پيام ميفرسته؟

مي دونم مي ترسه منم مثل نگين کاراي احمقانه ازم سر بزنه، واسه همين گوشيمو سر ميدم سمتش و جواب ميدم:

romangram.com | @romangram_com