#پونه_(جلد_اول)_پارت_230
_ کاش يه کم يه کم از خواهرت ياد مي گرفتي.
بعد از اتاق ميره بيرون و درو محکم به هم مي کوبه.با بسته شدن در نگين يه لحظه چشماشو مي بنده و بعد که بازشون مي کنه .لبخند ميزنه و دستشو تو کيفش مي بره و يه گوشي ديگه بيرون مياره در جواب چهره ي متعجب من ميخنده:
_ تعجب نداره خانوم.آدم بايد زرنگ باشه.
با تعجب بيشتري بهش خيره ميشم.نمي تونم درک کنم چرا نگين اينطور بي پروا رفتار مي کنه و توي يه چنين سني به چنين راهي کشيده شده!اين دختر که همه چي داره و هر چي بخواد در اختيارشه پس چرا اينطوري رفتار مي کنه؟!و اصلا قصد و هدفش از اين کارا چيه؟!نه.من نمي تونم.اصلا نمي تونم درکش کنم.
(2)
روي تختم غلت ميزنم.خوابم نميبره.هر کاري ميکنم خوابم نميبره. همه ش هم به خاطر هيجان خوشحالي برگشتن به خونه ست.به قول کيان هنوز دو سه روز نشده اومدم ولي بدجوري دلتنگ همه شون شدم.به نظرم اصلا اومدن به اينجا کار اشتباه و احمقانه اي بود.نبايد ميومدم.اما خب کاري نميشه کرد نتيجه ي يه لحظه احساساتي شدن همينه ديگه.احساسات؟کدوم احساسات؟!بي خيال مهم نيست.هر چي بود گذشت و تموم شد .خسته از روزي که گذشته بود بدنمو کش ميدم .بعد ميشينم و به خودم ميگم بهتره برم توي آشپزخونه يه چيزي بخورم. و پا ميشم و در حالي که ميرم گوشي همراهمو بر ميدارم و حواسمو ميدم به پياماي دختر خاله م کتايون که به قول خودش از سر بيکاري و سر رفتن حوصله ش برام ميفرسته.
گوشي به دست ميام پايين و ميرم توي آشپزخونه.اما با ديدن پدرم که فنجون به دست نشسته مکث ميکنم.اونقدر توي فکره که متوجه اومدن من نميشه.به چي داره فکر مي کنه؟به گندکاري نگين؟!يا به دعوايي که با سيمين داشت؟شايدم داره به فرشايي که قراره از گمرک رد کنه فکر ميکنه!براي چند دقيقه همونطور مي ايستم و تماشاش ميکنم.موهاي جو گندميشو که رو به بالا شونه کرده، پيشوني بلند و ابروهاي پر مشکيش ، چشماشو و بعد گونه هاي برجسته و بيني کشيده شو، لباي قيطونيشو همه رو از نظر ميگذرونم و اين باعث ميشه بيشتر به شباهت ظاهري خودم با اون پي ببرم.بله من خيلي به پدرم شبيهم و شايد تنها تفاوتمون قدمون باشه که اون بلند قده اما من قد متوسطي دارم و موهاي ابريشيميم هنوز قهوه اين.
سرشو که مي چرخونه بالاخره متوجه من ميشه و با تعجب مي گه:
_ پونه!بابايي!
مجبور ميشم بيام جلو.
romangram.com | @romangram_com