#پونه_(جلد_اول)_پارت_228
_ واسه همينم هست که اينقدر بي خيالي؟!
شونه اي بالا ميندازه و ميگه:
_ خب انتظار داري چيکار کنم؟!عين اين دختر بچه هاي ناشي که بار اولشونه بشينم يه گوشه و بزنم زير گريه و بگم غلط کردم؟
با همون حالت قبلي ميگم:
_ نگين!
و صداي پاهايي رو از بيرون ميشنوم و يهو در به شدت باز ميشه و پدر با قيافه ي به شدت عصباني مياد داخل.من از ترس پا ميشم و کنار ميرم اما نگين انگار نه انگار همونطور بي خيال وخونسرد نشسته:
_ تو...تو يه جغله بچه مي خواي با آبروي من بازي کني آره؟
نگين حرفي نميزنه.حتي به بابا نگاه هم نمي کنه.
_ من صبح تا شب کار ميکنم و همه ي حواسم به اينه که تو چيزي تو زندگيت کم نداشته باشي اون وقت توي...ميري با يه پسره ي قرطي لات بي سر و پا تو پارکا و خيابونا ول مي چرخي؟
نگين بدون اينکه به بابا نگاه کنه جواب ميده:
romangram.com | @romangram_com