#پونه_(جلد_اول)_پارت_227

با بي عاري مي خنده و ميگه:

_ نترس بابا.من حالم خوبه.مي خواست بزنه ولي در رفتم.

اخم ميکنم و ميگم:

_ خيلي احمقي نگين.

رو به عقب به دستاش تکيه ميده و ميگه:

_ تو رو خدا تو يکي ديگه شروع نکن.به قدر کافي اين دو تا سرم غر زدن و داد و بيداد کردن.

چپ چپ نگاش ميکنم و مي پرسم:

_ چيکار کردي که برده بودنت کلانتري؟

با لبخند جواب ميده:

_ هيچي.مامورا من و وحيدو با هم ديدن بهمون گير دادن گرفتنمون.

ابرو بالا ميندازم و با چشمايي که تا آخرين حد گشاد شدن ميگم:

romangram.com | @romangram_com