#پونه_(جلد_اول)_پارت_217
_ آخه چرا؟!اون که خيلي مشتاق بود تو رو ببينه.
بلند ميشم و جواب ميدم:
_ ولي من اصلا دوست ندارم ببينمش.
اينو که ميگم.ميرم کيفمو برميدارم . ميرم سمت پله ها و بدون اينکه مهلتي براي حرف زدن بهش بدم ميگم:
_ من خسته م ميرم استراحت کنم.
اما در حقيقت ميرم که فکرمو از اون زن پاک کنم و تو خلوت به چيز ديگه اي فکر کنم.يا به کس ديگه اي.شايد به آرمين.در همون حيني که از پله ها بالا ميرم گوشيمو از تو کيفم بيرون ميارم و صفحه شو نگاهي ميندازم.شيش تا تماس از دست رفته از کيان.آخ خدا!
فصل هشتم
(1)
سريع ميرم توي اتاقم و شماره شو ميگيرم.ولي جواب نميده.احساس ميکنم از کارم ناراحت شده و داره تلافي ميکنه. مطمئنم احساسم دروغ نميگه.کيان آدم آروميه و خيلي دير از دست کسي ناراحت ميشه.ولي واي به حال وقتي که ناراحت بشه.تا مدتها ناراحتيش از بين نميره و جوري تلافي ميکنه که طرف مقابلش ميسوزه.چند بار ديگه زنگ ميزنم و بالاخره وقتي جواب نميده خودمو ميندازم روي تخت و تند تند براش يه پيام ميفرستم:
_ سلام.ببخشيد پسر خاله.تازه متوجه گوشيم شدم.بيرون بودم حواسم نبود.گوشيمم روي سايلنت بود.معذرت.
بدون توجه به دروغايي که توي پيام نوشتم ميفرستمش براي کيان و منتظر مي مونم.چند دقيقه ميگذره و بالاخره يه پيام ازش ميرسه:
romangram.com | @romangram_com