#پونه_(جلد_اول)_پارت_216


ليوانو که آبش تا نصفه باقي مونده روي ميز ميذاره و جواب ميده:

_ هيچي گفتم امشب همه با هم بريم بيرون يه هوايي بخوريم.به سيمين هم گفتم زودتر بياد.

آهاني ميگم و ديگه حرفي نميزنم.اما اون سکوتو با سوالش ميشکنه:

_ راستي رفتي عمه تو ببيني؟

انتظار داشتم يه چنين سوالي بپرسه.خيلي روي خواهرش حساسه.احترام زيادي هم براش قائله.در حاليکه از نظر من اون يه زن مغرور و متکبر بيشتر نيست.زني که حسادتش زندگي مادرمو خراب کرد و باعث جدايي پدرم از اون شد.من همه ي اينا رو از مادر باران شنيدم و وقتي به يادم ميان دلم مي خواد داد بزنم.

با اين همه سرمو ميندازم پاين و به ميز شيشه اي دودي رنگ جلوي روم خيره ميشم:

_ نه نرفتم.

_ نرفتي؟!چرا؟!

سوالشو طوري مي پرسه که تعجب و ناراحتيشو نشون بده.خيلي رک و صريح جواب ميدم:

_ دوست نداشتم برم ببينمش.


romangram.com | @romangram_com