#پونه_(جلد_اول)_پارت_215
_ براتون آب آوردم.
دستشو آروم جلو مياره و ليوانو ازم ميگيره:
_ ممنون بابايي.
سري تکون ميدم و ميرم کناري و بطري آبو سر مي کشم و ميشنوم که ميگه:
_ با بطري؟
بعد با خنده ي کوتاهي ميگه:
_ اگه سيمين اينجا باشه و ببينه خدا مي دونه چيکار مي کنه.
لبخند ميزنم.يه جورايي از کار خودم خوشم اومده.از اينکه اينطوري بيشتر توجهشو جلب کردم .با همون لبخند که از ديد اون پنهونه ميگم:
_ مامانم از اين که با بطري آب بخورم خيلي بدش مياد.ولي من عاشق اين کارم.
اينو که ميگم بازم صداي خنده شو ميشنوم و از خودم خوشم مياد.نمي دونم چه حسيه که منو وادار مي کنه باهاش خيلي نرم رفتار کنم.در حاليکه خودمم مي دونم حقش نيست.بطري به دست ميام ميشينم کنارش و بي هوا مي پرسم:
_ راستي امروز واسه چي اينقدر زود اومدين؟
romangram.com | @romangram_com