#پونه_(جلد_اول)_پارت_214
_ کجا حالا ؟!بيا بريم تو.
_ ممنون.بايد برم.
آرمين که اينو ميگه خداحافظي ميکنه و ميره و ذهن آشفته ي منو با اين سوال که چي مي خواست بگه آشفته تر ميکنه.بازم براي چندمين بار پشيمون ميشم و از اينکه بهش فرصت حرف زدن ندادم خودمو سرزنش ميکنم.احساس ميکنم دلم بدجوري براش سوخته.شايدم يه چيزي بالاتر از حس دلسوزي...نمي دونم.گيجم و نمي تونم حال خودمو درک کنم.
_ بيا بابايي.بيا بريم تو.
بابا صدام ميزنه.هميشه اينطوري صدام ميکنه.بابايي!مي دونم مي خواد اينجوري دوست داشتنشو نشونم بده.اما ذهن من هنوز درگير آرمينه و اينکه چرا نذاشتم حرفشو بزنه؟!چرا گاهي اينقدر بي فکر ميشم که ميزنم همه چيزو خراب ميکنم؟!مثلا قرار بود بفهمم دردش چيه؟!اصلا اومده بودم اينجا که همينو بفهمم.
_ پونه!بابايي!
از فکر ميام بيرون و رو به پدرم که منتظر وايساده ميگم:
_ هان!
_ چرا اونجا وايسادي؟!بيا بريم تو ديگه!
نفس عميقي ميکشم و يه نگاه به راهي که آرمين ازش رفته بود ميندازم و به سمت خونه بر مي گردم و همراه پدرم داخل ميشم.مطمئنم زود برگشتنش به خاطر منه.واسه همين چيزي ازش نمي پرسم.به سالن که پا ميذاريم اون ميره ميشينه روي کاناپه و من که به شدت احساس تشنگي ميکنم به آشپزخونه ميرم که آب بخورم و وقتي يه ليوان بر ميدارم و از آب خنک پرش ميکنم از همونجا که هستم پدرمو تماشا ميکنم که بدنشو کش و قوس ميده.کاملا مشخصه خسته ست.دلم براش ميسوزه.چون احساس ميکنم خيلي تنهاست.اما اين دلسوزي چه معنايي مي تونه داشته باشه؟خب دخترشم.معلومه که دلم براش ميسوزه.به ليوان آب که توي دستمه و خنکيش پوستمو قلقلک ميده نيم نگاهي ميندازم.بطري آبو که روي سينک گذاشتم بر مي دارم و ميام توي سالن .بالاي سر پدرم که مي ايستم ليوانو ميگيرم سمتش و تک سرفه اي ميزنم که متوجهم بشه.همينطورم ميشه و اون که دستاشو زير سرش گذاشته و چشماشو بسته با حضور من تکوني مي خوره و چشماشو باز ميکنه.به ليوان اشاره ميکنم و ميگم:
romangram.com | @romangram_com