#پونه_(جلد_اول)_پارت_213
و بعد يهو يادم ميفته نگين خونه نيست و منم کليد ندارم:
_ نگين...نگين خونه نيست.ما هم کليد نداشتيم پشت در مونديم.
_ چرا؟!آرمين که کليد داره!
از شنيدن حرفش خشکم ميزنه.حالا...حالا بايد چه جوابي بهش بدم...در موردم چي ممکنه فکر کنه؟!نکنه...
_ سلام آرمين جان.کليد همرات نيست؟
چشمامو ميبندم و صداي آرمينو از پشت سرم ميشنوم:
_ سلام.نه.همرام نياوردمش.پونه اومده بود بارانو ببينه.گفتم برسونمش خونه.ولي انگار کليدو جا گذاشتم.
چشمام بي اختيار باز ميشن و صداي بابا رو ميشنوم:
_ خيله خب.بريم تو.
_ ام...ببخشيد فرامرز جان من ديگه بايد برم.
آرمين تند و با عجله ميگه و بابا تعارف ميکنه:
romangram.com | @romangram_com