#پونه_(جلد_اول)_پارت_205

جوابشو نميدم و ميرم سمت در و زنگو بلافاصله فشار ميدم.باران مياد کنارم مي ايسته.صداي خسته ي آرمينو از آيفون ميشنوم که مي پرسه:

_ کيه؟

نيم نگاهي به رنگ پريده و دست لرزون باران ميندازم و جواب ميدم:

_ باز کن.منم پونه.

_ پونه؟!

آرمين صداش متعجبه.مي دونم باور نکرده من پشت در باشم.اونم تنهايي.

ميگم:

_ باز کن زود باش.

با اين حرف من در باز ميشه .همراه باران ميايم تو.به حياط که به هم ريخته و خاک گرفته ست نگاه سر سري ميندازم و ازش رد ميشم.بازم صداي قدماي نامطمئن بارانو پشت سرم ميشنوم.ميايم داخل و آرمين مياد به استقبالم و انگار هنوز باور نکرده که با تعجب نگام مي کنه و سلام ميکنه:

_ سلام.

جوابشو نميدم و فقط نگاش ميکنم.مي پرسه:

romangram.com | @romangram_com