#پونه_(جلد_اول)_پارت_206
_ چيزي شده؟!
و مياد جلوتر
اما همينکه باران داخل ميشه، يه لحظه ماتش ميبره و خيره خيره نگاش ميکنه.بعد سرشو ميندازه پايين و ميره ميشينه.باران نگام مي کنه.سرمو تکون ميدم و ميرم بالاي سر آرمين.سرشو مياره بالا و نگام مي کنه.از طرز نگاهش هيچي نمي فهمم.چيزي مي خواد بگه؟نه، چه چيزي؟!مگه حرفي هم داره...شايد،نه،اون حرفي نداره.اين منم که بايد حرف بزنم.اون حق نداره چيزي بگه.با چنين فکرايي کنار ميزي که جلوشه زانو ميزنم و احضاريه رو از تو جيبم ميارم بيرون و مي کوبم روي ميز:
_ اين چيه؟
آروم کاغذو بر مي داره و با مکث تاشو باز مي کنه و فقط بهش خيره ميشه.از کارش عصباني ميشم و با صداي بلندتري ميگم:
_ پرسيدم اين چيه؟
آروم جواب ميده:
_احضاريه.
سعي ميکنم خودمو کنترل کنم :
_ واسه چي اين کارو کردي؟
romangram.com | @romangram_com