#پونه_(جلد_اول)_پارت_204


_ اما...

منتظر شنيدن باقي حرفش نمي مونم و کنار خيابون دست تکون ميدم که يه تاکسي زرد رنگ مي ايسته. ميرم سمتش و ازش مي پرسم:

_رسالت؟

راننده که مرد جوونيه با ريشاي پر پشت و چشماي زاغ جواب ميده:

_ بيا بالا.

بر مي گردم و رو به باران که آرمان بغلشه ميگم:

_ بيا سوار شو.

بدون هيچ حرفي سوار ميشه و خودم کنارش ميشينم.

بازم هيچ حرفي تا مقصد بينمون رد و بدل نميشه و وقتي ميرسيم و پياده ميشيم.باران با ترديد ازم مي پرسه:

_ حتما...بايد بريم؟


romangram.com | @romangram_com