#پونه_(جلد_اول)_پارت_201

_ صبر کن آماده بشم و آرمانو هم بيارم.

هيچي نميگم و از سالن ميزنم بيرون.احضاريه رو توي جيب مانتوم ميذارم.حالا وقتشه با آقا آرمين يه برخورد جدي داشته باشم.

بهش ميگم پاشو از زندگي من بکشه بيرون.بگم ديگه حق نداره بهم فکر کنه.وگرنه،وگرنه...راستي وگرنه چي؟!وگرنه از کارش پشيمونش ميکنم.اصلا،اصلا کيانو مي فرستم سراغش تا بهش يه درس حسابي بده.يه کم عقل داشته باش پونه.مي فهمي چي ميگي؟مي خواي شر راه بندازي؟!درسته کيان آروم و مهربونه .ولي خودت مي دوني که کافيه بفهمه چي شده و قضيه از چه قراره اون وقت اگه غيرتي بشه...نه،اون نبايد بدونه.کيانو وارد اين ماجرا نکن.خودت حلش کن بره پي کارش.

تو حياط کنار باغچه مي ايستم و انگشتمو به سطح صاف برگاي ليمو ميکشم که عطرشون حال خوشي به آدم ميده و منو ياد حياط خلوت خونه ي خاله ميندازه . شوهر خاله يه باغچه ي کوچيک اونجا درست کرده و دو تا درخت ليمو کاشته که عصرا عطرشون کل خونه رو بر مي دارن. ياد اونا که مي افتم احساس دلتنگي مياد سراغم و براي اينکه به اين دلتنگي فکر نکنم سرمو ميارم جلو و با چشماي بسته برگو بو ميکنم.با تموم وجود بوش ميکنم..چه بوي خوبي!عطر ليمو رو

به ريه هام مي کشم و صداي بارانو ميشنوم:

_ من آماده م.

نگاش نميکنم و ميرم سمت در:

_ پس بريم.

_ وايسا.آژانس خبر کردم.

دستم با حرفش يه لحظه روي دستگيره ي در مي مونه اما بازش ميکنم و ميام بيرون.صداي قدماشو ميشنوم و لب مي گزم.کاش مي دونست چقدر از وضعيتي که براش پيش اومده ناراحتم.کاش مي دونست چقدر از آرمين و خودم عصبانيم.ولي نمي دونه.

کف کفشمو طبق عادت آروم روي زمين مي کشم و به خيابون زل ميزنم و صداي آرمانو که انگار تازه از خواب بيدا شده ميشنوم و بعد صداي بارانو که سعي ميکنه آرومش کنه:

romangram.com | @romangram_com