#پونه_(جلد_اول)_پارت_202


_ هيش...

اما اينم باعث نميشه برگردم و نگاش کنم.

ماشين آژانس که مياد ،هر دو سوار ميشيم و باران آدرسو به راننده ميده و چند دقيقه ي بعد وقتي ميرسيم و پياده ميشيم .من جلو ميرم و باران پشت سرم.نمي خوام باهاش هم قدم بشم و مجبور بشم رفتار سردشو تحمل کنم.

داخل هم که ميشيم، بدون توجه به ماشيناي دور و برم که اصلا هم برام جالب نيستن جلو ميرم.مرد جووني به استقبالمون مياد و بارانو که ميبينه مودبانه باهاش سلام و احوالپرسي مي کنه و جواب سلام منو هم که ميده ازش مي پرسم:

_ ببخشيد آقاي فرهمند هستن؟

_ آقا اشکان؟ رفتن بيرون يه ساعت و نيم ديگه بر مي گردن.

باران جواب ميده:

_ نه من با آرمين کار داشتم.

مرد با تعجب ابرو بالا ميندازه و جواب ميده:

_ چند روزي ميشه که ايشون به خاطر کسالت نميان نمايشگاه.


romangram.com | @romangram_com