#پونه_(جلد_اول)_پارت_199

_ من خيلي وقته مي دونم اون به يه نفر فکر مي کنه.خيلي وقته ولي نمي دونستم اون کيه تا اينکه بالاخره ...بالاخره فهميدم و همون فهميدنش باعث شد اعتراف کنه و بعدشم ازم بخواد جدا بشيم.به هر دري زدم.هر کاري کردم که مانع جداييمون بشم نتونستم.اومدم خونه ي بابام ،شايد دلش برام تنگ بشه و ازم بخواد برگردم.دست به دامن سيمين شدم و ازش خواستم باهاش حرف بزنه.ولي فايده اي نداشت.ديگه...ديگه نمي تونم نگاههاي پر از پرسش و متعجب مامان و بابامو تحمل کنم،من چطور حقيقتو بهشون بگم؟!

ميشنوم و بغض ميکنم.دلم براش ميسوزه.برام سخته شنيدن اين حرفا.برام سخته و مي خوام بگم اينا تقصير من نيست.بگم اومدم با آرمين حرف بزنم که فکرمو از سرش بيرون کنه.ولي نمي تونم ،زبونم نمي چرخه .دلم بدجوري از باران و حرفاش گرفته و با همه ي اينا مي دونم که بايد بهش حق بدم.منم جاي اون بودم ،حتما همينطور برخورد مي کردم.حتي شايد بايد منتظر بدتر از ايناش هم مي موندم.بله،بدتر از اينايي که گفت.

ولي اين تقصير آرمينه...اون...بايد جواب پس بده.جواب اين اشکا ،اين ناله ها،اين دلي که شکسته.بايد بهش بفهمونم چيکار کرده.همونطور که فکر ميکنم ،احضاريه رو تا ميکنم و بدون اينکه به باران نگاهي بندازم مي پرسم:

_ الان آرمين کجاست؟

صدام مي لرزه.صدام از بس عصبيم ميلرزه و مي دونم اين عصبي بودن از چيه؟از اينه که نتونستم حرفمو بزنم و حقيقتو بگم.

_ واسه...واسه چي مي خواي؟

ميخوام بگم بايد برم هر چي از دهنم در مياد نثارشوهرش کنم ولي نميگم و آروم و جدي جواب ميدم:

_ مي خوام برم باهاش حرف بزنم.

و به چشماي خيس متعجبش زل ميزنم:

_ که چي بشه؟!

تو دلم جوابشو ميدم .که چي بشه؟!معلومه چي بشه.که برگرده و زندگيشو بکنه.که اينقدر عذابت نده باران .تو چرا فکر مي کني من از اوناييم که براي يه مرد دام پهن مي کنن و ...از فکر خودم و حرفايي که تو دلم خطاب به باران ميزنم عصبانيتر ميشم و مي پرسم:

romangram.com | @romangram_com