#پونه_(جلد_اول)_پارت_198


_ آرمين رفته دادخواست طلاق داده.امروز احضاريه ي دادگاه رسيد دستم .همه ش هم به خاطر توئه.

اينو که ميگه گريه ش ميگيره و صورتشو بين دستاش قايم مي کنه.مي خوام حرف بزنم.مي خوام بهش بگم اشتباه ميکنه.ولي مگه اين عين حقيقت نيست؟اگه به خاطر من نمي خواد طلاقش بده، پس چرا...چرا مي خواد اين کارو بکنه؟! اگه اون...اگه اون مي خواد به خاطر عشق به من دست به يه چنين کار بيرحمانه اي بزنه ...نه، من حاضر نيستم زندگي يه زن معصوم و بيگناه و بچه شو خراب کنم.نه چنين کاري نميکنم.چطور با خودش فکر کرده!هرگز...نه، اونقدر پست نيستم که چنين کاري بکنم و بايدبگم هم به بارن و هم به آرمين .بله، ميگم...ميگم...

_ فکر مي کني من اونقدر پستم که زندگي تو رو خراب کنم؟!تو يه همچين فکري در موردم ميکني باران؟

دستاشو از جلوي صورتش بر ميداره:

_ قبل از اينکه بياي چنين فکري نمي کردم ولي از وقتي ديدمت که...

لباش ميلرزن و بازم به گريه ميفته که با ديدن اين گريه و فهميدن اينکه چه فکري در موردم ميکنه منم گريه م ميگيره:

_ نه...نه باران ...من.. من ...نيومدم اينجا که زندگي تو رو خراب کنم باور کن...

صدام ميلرزه و چشمام مرطوب ميشن و صداشو ميشنوم که مي پرسه:

_ پس چرا اومدي؟چرا فکر کردي مي توني با يه دروغ همه چيزو ماست مالي کني؟!فکر کردي من دروغتو در مورد خواستگار باور کردم؟!جز به خاطر آرمين واسه چي اومدي؟

هيچي نميگم و شرمنده سرمو ميندازم پايين و بازم ميشنوم:


romangram.com | @romangram_com