#پونه_(جلد_اول)_پارت_197

رو به روم ميشينه و آه ميکشه:

_ خودت بخونش تا بفهمي.

تاي کاغذو باز ميکنم.اما چشمم که به نوشته ها و مهر نامه ميفته مات مي مونم.يعني چي؟!اين...اين يعني چي؟!چرا...

صداي پر از بغض باران باعث ميشه سرمو بيارم بالا :

_ چرا پونه؟!چرا داري با زندگي من بازي مي کني؟!

پس مي دونه؟!خب معلومه. فکر کردي احمقه و نمي فهمه؟!

نه،اون احمق نيست.ولي از کجا فهميده؟!چطور؟!شايد...شايد...آ رمين خودش بهش گفته؟يعني واقعا اين کارو کرده؟!چطور تونسته؟!چطور؟!

_ چرا مي خواي شوهرمو ازم بگيري؟آخه مگه من چيکارت کردم؟!

نفسم از حرفش بند مياد و سينه م براي چند لحظه ميگيره:

_ چ...چي؟!

نمي تونم باور کنم ،چيزي که ديدم و شنيدم درسته، اما صداي بغض آلود و پر از درد باران باعث ميشه باور کنم.باعث ميشه شک نکنم نامه اي که مهر دادگاه پاشه و خوندمش درسته و حقيقيه و اون به اين باور رسيده که من دارم زندگيشو خراب ميکنم و قصدم از اومدن به اينجا اغفال شوهر اونه:

romangram.com | @romangram_com