#پونه_(جلد_اول)_پارت_196


رفته بيرون.

با شنيدن جوابش مي ايستم.اما اون اشاره مي کنه برم بشينم.سردي رفتارش ،بدجوري اذيتم مي کنه.اون اينجوري نبود.مي خوام ازش بپرسم علت اين همه سردي چيه؟! ولي جرات نميکنم.ساکت و بي صدا ميره توي آشپزخونه و چند دقيقه ي بعد با سيني شربت بر مي گرده.ازش تشکر ميکنم و سعي ميکنم با لحن عادي بپرسم:

_ پس ارمان کجاست؟

_ خوابه.

همين يه کلمه باعث ميشه من که دنبال بهونه اي براي حرف زدن ميگردم ساکت بشم و ديگه چيزي نگم و فقط توي دلم با خودم حرف بزنم:

پونه!اون مي دونه.از رفتارش کاملا معلومه.نگاش داره همه ي حرفا رو بهت ميگه.ببين چه جوري دست به سينه نشسته بهت زل زده؟اگه معني اينا رو نفهمي...

باران که پا ميشه، از حرف زدن با خودم دست ميکشم و حواسم ميره سمت اون که ميره به اتاقي و خطاب به من ميگه:

_ شربتتو بخور.گرم نشه.

ولي من به ليوان شربت دست نميزنم.ميلي به خوردن چيزي ندارم.چند دقيقه اي ميگذره و خبري از باران نميشه.نه، فايده اي نداره.مثل اينکه بايد برم.معلومه که باران علاقه اي به حرف زدن با من نداره.پس بايد بلند شم برم.مي خوام برم اما هنوز بلند نشدم که باران بر مي گرده.با اومدنش سعي ميکنم به خودم اميد بدم.اون جلو مياد و کاغذي رو که دستشه سمت من ميگيره.با تعجب به کاغذ خيره ميشم و مي پرسم:

_ اين چيه؟!


romangram.com | @romangram_com