#پونه_(جلد_اول)_پارت_195

_ سلام.

باران نگاه خسته شو به من مي دوزه و سلام مي کنه.باهاش دست ميدم :

_ سلام باران جان خوبي؟

سرشو در جوابم تکون ميده:

_ ممنون.خوبم.

اما من مي دونم که خوب نيست.اين از نگاه و چشماش معلومه. با اين حال من بايد عادي رفتار کنم.خيلي عادي.همونطور که دنبالش ميرم داخل ميگم:

_ ببخشيد که دست خالي اومدم.اصلا حواسم نبود.اون قدر دلم مي خواست خاله آهو رو ببينم که ...

وقتي ميبينم جوابمو نميده.ساکت ميشم و بعد از يه دقيقه مي پرسم:

_ خاله که هست آره؟

جواب ميده:

_ نه نيست.

romangram.com | @romangram_com