#پونه_(جلد_اول)_پارت_193

_ دليلش اينه که اين فاميل همه شون اينجورين.اون از سودابه خواهر فرامرز که سر يه شوهرو زير آب کرد.از دومي هم طلاق گرفت.اون از فرامرز که پوران و اين بچه رو بدبخت کرد.اونم از عموي بزرگت که مي خواست سر زنش نيره هوو بياره برادراي نيره با تهديد جلوشو گرفتن.ماشالله اين فاميلتون کارنامه ي درخشاني داره.

باران بي صدا خنديد و گفت:

_ خب چه ربطي داره؟!

آهو خانوم با اخم گفت:

_ ربطش اينه که اينا با هم هم خونن و اين کاراشون ارثيه.خون اينا تو رگاي اين پسره ي تحفه هم هست...

اما به اينجا که رسيد حرفشو قطع کرد و با اشاره گفت:

_ دارن ميان.

به آرمين و نگين نگاهي انداختم و از خودم پرسيدم يعني ممکنه آرمين هم چنين آدمي باشه؟!ممکنه...و بعد باران و مادرمو با هم مقايسه کردم اما چيزي از اين مقايسه سر در نياوردم و نفهميدم که چه شباهتي به هم دارن.ولي حالا که اينجام و دارم اونا رو با هم مقايسه ميکنم ، ميبينم چقدر به هم شباهت دارن.اما نه، من که سيمين نيستم بخوام روي آشيونه ي يکي ديگه خونه بسازم.يه لحظه از فکرم ماتم ميبره و از خودم مي پرسم من چي گفتم؟!گفتم روي آشيونه ي يکي ديگه؟! مگه قراره زن آرمين بشي که اينو ميگي؟!چطور چنين فکر احمقانه اي به سرت زد؟!شرمنده از فکري که اجازه داده بودم به ذهنم راه پيدا کنه پا ميشم و از پارک ميزنم بيرون و فقط براي چند ثانيه وقتي دارم از پارک ميام بيرون صداي خنده ي آشناي نگينو ميشنوم ولي اينقدر تو فکر بارانم که توجهي به صدا نميکنم و ميگم حتما اشتباهي شنيدم.

نمي دونم بايد چيکار کنم؟بالاخره برم باران و خاله آهو رو ببينم يا نه؟خب برو!آخه ميگم نکنه خاله آهو...

بازم مردد مي ايستم.بين رفتن و نرفتن موندم.دو طرف خيابونو نگاه ميکنم و مي خوام رد بشم که يه تاکسي نارنجي رنگ از جلوم رد ميشه و يه کم دورتر توقف ميکنه.نگاش ميکنم و بالاخره دلو به دريا ميزنم و تصميم خودمو ميگيرم.ميرم سمت تاکسي و از راننده که مرد مسنيه با سبيلاي از دو طرف آويخته ي سفيد مي پرسم:

_ خيام ميري؟

romangram.com | @romangram_com