#پونه_(جلد_اول)_پارت_192
آهو خانوم اما به جاي جواب دادن به دخترش، به پشتي تکيه داد و گفت:
_ هي،پدر عاشقي بسوزه.
و رو کرد به من و گفت:
_ پونه جان از من به تو نصيحت ،هيچ وقت به فکر عشق و عاشقي نباش. چون فقط ناراحتي و بدبختي مياره و آخرشم آدمو نابود ميکنه.يه وقت تو مثل باران من ديوونه نشيا.مخصوصا که مادرتم يه بار چوبشو خورده.اينا رو بهت ميگم چون غريبه نيستي و دختر بهترين دوستمي...
آهي کشيد و با پشيموني گفت:
_ آخ پوران!آخ.کاش اون روز زبونم لال ميشد و نمي گفتم مي خوام ببينمت.کاش اون روز قلم پام ميشکست و به خاطر ديدن تو بر نميگشتم و کاش اردلان از فرامرز نمي خواست منو برسونه.کاش هيچ وقت پوران و فرامرز همديگه رو نميديدن.اما چه فايده! گذشته ها گذشتن و با اين اي کاش گفتنا بر نمي گردن.
بعد رو به باران گفت:
_ واسه همينم هست که ميگم حواست به خودت باشه.که فردا روزي حسرت نخوري و نگي کاش اينطور نشده بود و اون طور شده بود.
با حرفاي آهو خانوم لبخند گذرا و پر از شرمي روي لباي باران نشست:
_ مامان!يه چيزي ميگيا!اون قضيه و ماجرا چه ربطي به من و آرمين داره آخه؟!
romangram.com | @romangram_com