#پونه_(جلد_اول)_پارت_191
باران جواب داد:
_ ميان الان.
و ادامه داد:
_در ضمن اينقدر تحفه صداش نزن مامان خانوم.زشته.
خاله آهو که کيفشو گذاشته بود روي پاهاش اونو گذاشت کنارش و رو به دخترش گفت:
_من نمي دونم آخه تو دلت به چي اين پسره خوشه؟!
_ مامان!تو رو خدا باز شروع نکن.خودت که مي دوني ادامه ي اين بحث هيچ فايده اي نداره...
خاله آهو پوزخندي زد و گفت:
_ آره مي دونم فايده اي نداره.مرغ شما باران خانوم يه پا داره.اصلا هم فکر عاقبت خودت نيستي.
باران کلافه و با اعتراض گفت:
_ مامان!
romangram.com | @romangram_com