#پونه_(جلد_اول)_پارت_190


_ سلام آهوجان.خوش اومدي.چه عجب باز ما شما رو اينجا ديديم.

آهو خانوم از روي تخت پايين اومد . باهاش دست داد و روبوسي کرد:

_ سلام شمسي جون.خوبي قربونت برم؟چيکار کنم گرفتاريه ديگه.اين چند وقتي که نبودم گرفتار بودم.تو چطوري؟آقا جهان...احمد جان چطورن؟خوبن ايشالله؟

_ خيلي ممنون.سلام دارن خدمتتون.

بعد به من که به رسم ادب بلند شده بودم اشاره کرد و از خاله آهو پرسيد:

_ مهمون داري؟

آهو خانوم لبخند زد و گفت:

_ آره.دختر يکي از دوستاي خيلي قديميمه.

شمسي خانوم به روم لبخند زد و باهام احوالپرسي کرد و توي همون لحظه باران پيداش شدو شمسي خانوم با اونم احوالپرسي گرمي کرد . بعد خاله آهو سفارش غذا داد و باران که نشست رو بهش پرسيد:

_ هان!چي شد؟پس چرا تحفه نيومد؟


romangram.com | @romangram_com