#پونه_(جلد_اول)_پارت_189

_ آخ عمو جلال، يادمه من و مادرت که از مدرسه ميومديم يه راست ميرفتيم مغازه ي اون و عمو جلالم اجازه مي داد هر چي دلمون مي خواد برداريم.ما هم حسابي از خودمون پذيرايي مي کرديم.ولي...

خاله آهو مکثي کرد.به يه جاي نامعلوم خيره شد و آهي کشيد:

_ دايي محمد حسينت، هميشه واسه اينکه سر به سر ما بذاره، خوراکيايي رو که دوست داشتيم قايم مي کرد.بعد که مي فهميديم چيکار کرده کلي بهمون مي خنديد.ما هم بچه بوديم و لجمون در ميومد.شکايتشو به عمو جلال مي کرديم.

اسم دايي رو که آورد ،منو ياد عکسايي انداخت که گاهي مادرم و خاله سوسن دور از چشم مادرجون نگاشون مي کردن.عکساي دايي که تو بيست سالگي با موتور خورد به يه کاميون و فوت کرد.اون موقع مامان هنوز ازدواج نکرده بود و فقط پونزده سالش بود.واسه همين من نتونسته بودم داييمو ببينم.اينا رو خاله سوسن برام تعريف کرده بود.

_ راستي سوسن...سوسن جون،اون چيکار مي کنه؟حالش خوبه؟يادش به خير چقدر من و اون با هم کل کل مي کرديم.

نگاش کردم و اون آروم آروم از ماجراهايي که با مادرم داشت تعريف کرد.از ازدواجش گفت و اينکه تو شونزده سالگي ازدواج کرده:

_ مي دوني پونه جان.يه زماني قبل از اينکه ازدواج کنم،پسري رو دوست داشتم.پسري که هميشه با موتور ميومد و سر خيابون منتظر مي موند تا من و پوران برسيم.اما اون...

حرفشو نا تموم گذاشت . دوباره آه کشيد و من با خودم حدس زدم داره در مورد دايي محمد ميگه و دلم براش سوخت.

مخصوصا وقتي فوري حرفشو عوض کرد:

_ شونزده سالم بود که با پدر باران ازدواج کردم.از آشناهاي پدرم بود و به اصرار اون قبولش کردم.

به اينجا که رسيد ساکت شد.انگار داشت تو ذهنش خاطرات گذشته رو مرور مي کرد.همون موقع يه خانوم با لباس محلي به تختي که ما روش نشسته بوديم نزديک شد:

romangram.com | @romangram_com