#پونه_(جلد_اول)_پارت_183
اون مي پرسه که با تکون سر جوابشو ميدم.
_ مبارکه.واسه کي قراره خواستگار بياد؟
اينو نگين مي پرسه که آرمانو بغل کرده.باران نفس عميقي مي کشه.بعد ميشينه و ميره توي فکر.به خودم ميگم خدا رو شکر به خير گذشت و ميام تو آشپزخونه که با خوردن يه ليوان آب حالم بهتر بشه.اين وسط نگين با اعتراض مي پرسه:
_ پس چرا هيچ کدومتون جوابمو ندادين؟!پرسيدم خواستگاري کيه؟!
ليواني رو که برداشتم از آب پر ميکنم و يه ضرب سر مي کشم و ميشينم پشت ميز:
_ بذار بعدا خودم برات تعريف ميکنم.
صداي در باعث ميشه ديگه چيزي نگم.تو دلم ميگم شايد آرمينه که برگشته.ولي وقتي از همونجا که نشستم سيمينو مي بينم داخل ميشه ،مي فهمم حدسم اشتباه بوده.ميبينم باران با ورود سيمين پا ميشه و ميشنوم که بعد از سلام کردن بهش ميگه:
_ اومدم باهات چند کلمه حرف بزنم.ميشه؟
_ چيزي شده؟!
سيمين مي پرسه و باران به جاي اينکه نگاش کنه به سمت ما چشم مي گردونه. با اين حرکتش من سريع نگاهمو ازش بر مي گردونم و نگين که کنارم ميشينه و آرمانو ميذاره روي ميز جلوي ديدمو ميگيره.سعي ميکنم سيمين و بارانو ببينم و صداشونو بشنوم اما سر و صداي خواهرم که داره با آرمان حرف ميزنه اين اجازه رو بهم نميده چيزي بشنوم و فقط ميبينم که با هم ميرن به اتاقي که همون طبقه ي پايينه..
کنجکاوي بدجوري داره اذيتم مي کنه.مي خوام بدونم باران چي به سيمين ميگه.ولي توي موقعيتي نيستم که از چيزي سر در بيارم.
romangram.com | @romangram_com