#پونه_(جلد_اول)_پارت_184


_ آرمان!آرمان!نگاه کن...اينو بگير... بگو الو!

بگو.

نگين که سرگرم بازيه، گوشي توي دستشو به آرمان ميده و بچه با کنجکاوي تکونش ميده:

_ بوو...

خواهرم مي خنده و قربون صدقه ش ميره:

_ اي جانم.فدات بشم عسيسم...

اما يهو تلفن زنگ مي خوره.آرمان يه کم اونو از خودش دور مي کنه و نگاش مي کنه بعد به سمت خواهرم مي گيردش.

نگين موبايلو ازش ميگيره و ميگه:

_ ببينم کي واسه مامان آرمان اس فرستاده؟

با شنيدن اين حرف ازش با تعجب مي پرسم:


romangram.com | @romangram_com