#پونه_(جلد_اول)_پارت_182


درمونده به باران خيره ميشم که توي آشپزخونه وايساده و داره آرمانو آروم مي کنه.

پا ميشم و فکر ميکنم اگه از جلوي چشمش دور بشم شايد يادش بره و ديگه ازم نپرسه.

اما همين که ميرم طرف پله ها با شنيدن صداش خشکم ميزنه:

_ پونه!

بر مي گردم.دستپاچه نگاهم روي هر چيزي مي چرخه جز صورت اون.جلو مياد و ميگه:

_ نگفتي!

جواب ميدم:

_ من...من...اومدم اينجا چون...راستش اومده بودم با پدرم در مورد خواستگارم حرف بزنم.

و از شنيدن حرفايي که تند تند به زبون ميارم تعجب ميکنم.چون نمي فهمم اينا چطور به ذهنم راه پيدا کردن.

_ واقعا؟!


romangram.com | @romangram_com