#پونه_(جلد_اول)_پارت_181
_ جانم!
خيلي آهسته مي پرسه:
_واسه چي برگشتي خونه ي بابات؟
از سوالش شوکه ميشم.چرا...چرا داره اين سوالو ازم مي پرسه؟چي مي خواد بدونه؟من...من چرا اومدم اينجا؟خدايا!چه جوابي بهش بدم؟چه جوابي دارم که بدم؟!
نمي تونم بگم که به خاطر نامه هاي شوهر اون اومدم.نمي تونم بگم اومدم آرمينو ببينم...
پس چي مي تونم بگم؟!من و من ميکنم و اون منتظر، فقط بهم زل ميزنه اما يهو صداي گريه ي آرمان بلند ميشه و همين توجهشو جلب مي کنه.بلند ميشه و ميره به آشپز خونه:
_ چي شد؟
باران که ميره ،يهو ولو ميشم سر جام و نفس راحتي مي کشم.واي نزديک بود لو برم.نزديک بود بفهمه.ولي يعني چي؟يعني ممکنه ندونه؟!رفتارش که اينو نشون نميده...
به هر حال بايد سوالشو جواب بدم،الان؟!
الان که به خير گذشت.ولي اگه دوباره بپرسه چي؟!آره درسته...اگه دوباره ازم بپرسه؟!
خب ميگم اومدم بابامو ببينم.ولي احمق که نيست.راحت مي تونه بفهمه دروغ ميگم.مخصوصا با اون وضعي که پنج سال قبل از اينجا رفتم.مطمئنم مي فهمه دروغ ميگم.خب راستشو ميگم.خيلي احمقي پونه!راستشو بگي که هم آبروي خودت ميره،هم اينا زندگيشون خراب ميشه.پس چيکار کنم من؟!
romangram.com | @romangram_com