#پونه_(جلد_اول)_پارت_180


_ واي ببين کي اومده اينجا .نامزد کوچولوي خودم،پسر دايي گوگولي خودم.آرمانم...

همونطور که به باران سلام ميکنه ،مياد سمت من و دستاشو دراز ميکنه که آرمانو بگيره.بچه رو ميدم بهش و ميگم:

_ ببرش يه چيزي بهش بده بخوره.

نگين در جوابم مي خنده و ميگه:

_ مي دونم بچه م چي دوس داره.

به زحمت لبخندي ميزنم و با خودم ميگم خوب بهونه اي پيدا کرد که دوباره باهام حرف بزنه و وقتي نگين ميره توي آشپزخونه، ميام کنار باران ميشينم و باز دستمو روي شونه ش ميذارم:

_ باران جون!

سرشو بلند مي کنه و مي چرخه طرفم:

_ پونه!

از طرز نگاه کردنش جا مي خورم و ميگم:


romangram.com | @romangram_com