#پونه_(جلد_اول)_پارت_179

و نمي دونم چي ميشه که تو دلم به خودم جواب ميدم آرمين بود.

باران سرشو ميندازه پايين.آه مي کشه و ميره ميشينه.صورتشو با دستاش مي پوشونه.از خودم مي پرسم يعني چش شده؟!و آرمين؟!اون چرا تا باران اومد از خونه زد بيرون؟!براي چي؟!نکنه دعوا کردن و قهرن؟!نکنه آرمين قضيه رو به باران گفته و ...بچه به بغل بالاي سر باران مي ايستم و دستمو ميذارم روي شونه ش:

_ باران جون!

جوابمو نميده.مي پرسم:

_ چيزي شده؟!

سرشو به شدت تکون ميده .

مي پرسم:

_ پس چرا...

اما هنوز حرفمو تموم نکردم که نگين پيداش ميشه:

_ کي بود اومد؟

و با ديدن باران جوابشو ميگيره و بچه رو که ميبينه خوشحال از ديدنش از پله ها ميدوه مياد پايين:

romangram.com | @romangram_com