#پل_های_شکسته_پارت_69

-مگه پدر بودن ه*و*سیه داداش؟! این چه پدر بودنیه که نسیه بالا سر پسرش باشه؟

پیمان رو به مامان با ناراحتی گفت:

-مامان خواهشا شما دل به دل مژده ندین! باید عاقلانه تصمیم بگیره.

با صدای آرومی گفتم:

-عاقلانه الان یعنی چی داداش؟ شما که خودت امین رو می شناسی! اون بچه ای نیست که با اسباب بازی و خوراکی و گردش جذب کسی بشه! امین محبت واقعی می خواد و من مطمئنم این پدر و پسر حتی یک ساعت هم نمی تونن کنار هم دووم بیارن، اون وقت چه اتفاقی میفته؟! یه تجربه ی تلخ دیگه تو ذهن امین ثبت می شه.

با بغض ادامه دادم:

-من به اندازه ی کافی تو ذهن بچه ام خاطره ی تلخ ثبت کردم.

هر سه با ناراحتی به من نگاه می کردن. دستم رو روی لبم گذاشتم و به سختی بغضم رو پس زدم.

بعد از نفس عمیقی رو به دایی گفتم:

-الان … رفتن امین کار درستیه؟!

مامان ابروهاشو بالا داد و گفت:

-چرا درست نباشه؟

رو به مامان گفتم:

-منظورم اینه که باز نگین مژده فرامرزو جری کرد! اگر فکر می کنین …

دایی اومد وسط حرفم:

-تو قبل از هر چیزی به اعصابت مسلط باش. ان شاءلله خدا خودش بقیه ی کارها رو جفت و جور می کنه، نهایتا به فرامرز می گیم واسه روحیه ی امین، این سفر لازم بوده.

سرم رو پایین انداختم و تا موقع رفتنشون دیگه در مورد این موضوع حرفی رد و بدل نشد. به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا موقع خداحافظی زیر گریه نزنم و بعد از رفتنشون هم تعارف دایی رو مبنی بر موندن توی خونه اش رد کردم و به خونه ی خودم برگشتم. جایی که حالا بعد از هشت روز نبود سهراب رو به تلخ ترین شکل ممکن نمایش می داد. از لحظه ی ورودم کنار در نشستم و اونقدر گریه کردم تا همونجا خوابم برد. از خدا گله نداشتم. نمی تونستم گله داشته باشم … فقط دلم گرفته بود.

***

فصل هجدهم:

در جواب امین که پشت خط بود گفتم:

-بهت زنگ می زنم عزیزم.

موبایل رو روی صندلی کناری گذاشتم و دنده رو کم کردم و فرمان رو چرخوندم و به محض اینکه سر ماشین رو وارد پیاده روی جلوی مدرسه کردم ماشین تکون محکمی خورد و صدای آخ یه نفر از بیرون شنیده شد. سریع توقف کامل کردم و کمربندمو باز کردم و پیاده شدم. پسر جوونی که در حال بلند کردن موتوروش از روی زمین بود با لحن طلبکارانه ای گفت:

-خانوم چرا یهو ترمز می گیری؟!

دست به سینه وایستادم و گفتم:

-یه چیزی هم بدهکار شدیم! از پشت سر به ماشینم زدیا!

موتورش رو سر و سامون داد و با ابروهای بالا داده گفت:

romangram.com | @romangram_com