#پل_های_شکسته_پارت_68


دستهامو همونجا شستم. مریم ابروهاشو بالا داد و گفت:

-مگه چی می گفت؟

پیمان گلوشو صاف کرد و این یعنی ادامه ندین. پشت میز نشستم و دایی هم بعد از دقیقه ای اومد، کاملا مشخص بود که از من رو می گیره و مثلا قهره! امین زودتر از همه دست از غذا کشید و رو به من گفت:

-تو کی میای مامان؟

نگاهم رو بین جمع که همه به من نگاه می کردن چرخوندم و بعد در جواب امین گفتم:

-نمی دونم! احتمالا خودم یکی دو هفته دیگه میام دنبالت.

لبخند محو مامان رو دیدم. مامان با صدای آروم به دایی که کنارش نشسته بود چیزی گفت که باعث شد دایی با اخم به من نگاه کنه و زیر لب بگه:

-اگه مژده خانم جناب رو جری نکرده بود شاید می شد کاری کرد! اما الان مطمئن نیستم.

قاشقم رو توی بشقاب رها کردم و گفتم:

-خیر سرم رفتم کنارش که با ملایمت باهاش حرف بزنم. بعد آقا با پررویی میگه « ببرمش سفر، به خانواده ام نشونش بدم، بفرستمش خارج!! »

پیمان عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت:

-باید خودم مفصل روشنت کنم.

ابروهامو بالا فرستادم:

-منو؟!

واقعا منظورش رو نمی فهمیدم. رها رو به امین گفت:

-دوست داری با هم وسایل ها رو ببریم توی ماشین؟

امین با لبخند معنی داری رو به من در جواب رها گفت:

-باشه.

و این لبخند یعنی معنی نخودسیاه رو خوب می فهمه. فاطیما هم به همراه رها و امین رفت. پیمان لیوان آبی برای خودش ریخت و رو به من گفت:

-انگار متوجه نیستی که قانون می تونه تمام و کمال حق حضانت رو بده به فرامرز!

لبم رو به دندون گرفتم و نفسم رو از راه بینیم به بیرون فرستادم. مامان زیر لب نفرینی نثار فرامرز کرد، پیمان ادامه داد:

-امین هفت سال رو رد کرده، پس قانونا تو دیگه حقی نسبت بهش نداری، شاید بهتر باشه با یه وکیل صحبت کنی، همیشه یه راه گریزی هست، البته باز هم برای خودت رویابافی نکن.

دایی نفسش رو با قدرت فوت کرد و گفت:

-بحث سر وکیل نیست پیمان جان! اگر فرامرز بچه رو بخواد که میره از راه قانونی اقدام می کنه و خیلی راحت بچه رو می گیره. الان اینجا بحث دیگه ای مطرحه! فرامرز امین رو برای همیشه نمی خواد! اون می خواد هر ازگاهی امین رو ببینه، یه جورایی ه*و*س پدر بودن زده به کله اش.

مامان استغفراللهی گفت و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com