#پل_های_شکسته_پارت_66


به پشتی مبل تکیه دادم، دایی در جوابش گفت:

-فربد خان این که نشد حرف! باید احساسات اون بچه رو هم در نظرگرفت یا نه؟! امین یه بچه ی معمولی نیست اون خیلی حساسه و فوق العاده باهوش.

فربد دست هاشو به هم مالید و گفت:

-اینو می دونید که اون می تونه قانونی این موضوع رو به بی رحمانه ترین شکل ممکن حل کنه! الان کوتاه بیاید، بعد از یه مدت …

از روی مبل بلند شدم، دایی فقط نگاهم کرد و بعد خیلی عادی به صحبتش با فربد ادامه داد، فرامرز سمت چپ این اتاق بزرگ رو به پنجره ایستاده بود، آروم به سمتش رفتم و کنارش قرار گرفتم، از گوشه چشم نگاهم کرد و خیلی جدی گفت:

-داییت ناراحت نشه اومدی پیش یه غریبه تر از غریبه!

دست به سینه به خیابون زیر پامون خیره شدم و آروم گفتم:

-چرا امینو می خوای؟

-پسرمه.

به نیم رخ جدیش نگاه کردم:

-وقتی می رفتی …

-اون موقع بچه بودم.

بغضمو فرو دادم و گفتم:

-الان بزرگ شدی؟

صورتش به سمتم چرخید، یه ابروشو بالا داد …. خاک تو سرش! زیر ابروشو تمیز کرده بود. نگاهمو به چشماش دوختم. با ناراحتی گفت:

-وقتی پدرم می مرد بالای سرش بودم، کلی وصیت کرد که هیچ کدوم یادم نموند … چون منتظر بودم بی خیالم بشه و به مهمونیم برسم.

با دلخوری نگاهمو ازش گرفتم و به خیابون دوختم و اون ادامه داد:

-فکر نمی کردم بمیره … اما جدی جدی مرد! وقتی امین جلوی خونه ی مازیار بهم گفت «مامانم گفته سوار ماشین غریبه ها نشم» خیلی بهم برخورد. تموم شب رو به جمله اش فکر کردم و بعد یادم اومد که پدرم دم مرگش بهم گفت « منو ببخش که اونقدر درگیر کارم شدم که با بچه هام غریبه بودم».

با تعجب بهش نگاه کردم، یعنی باور کنم حرفش از ته دل بود؟ آهی کشید و گفت:

-اما تو کلا دوست نداری از راه صلح آمیز وارد قضیه بشیم.

اخم کردم و گفتم:

-صلح آمیز یعنی چی؟

دست به سینه شد:

-شاید الان درست و حسابی معنی پدر بودن رو درک نکنم، اما نمی خوام این فرصت رو از خودم بگیرم و سالها بعد مثل پدرم توی حسرت بمیرم. می خوام هر وقت دلم میخواد امینو ببینم. هر موقع بخوام ببرمش سفر، با خانواده ام آشناش کنم. هر چی دلش می خواد براش بخرم، برای تحصیل بفرستمش خارج از کشور.

لبم رو به دندون گرفتم تا خشمم رو کنترل کنم. یهو لحنش شیطون شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com