#پل_های_شکسته_پارت_65
-می خوام امین یه مدت با من زندگی کنه.
با چشم های درشت شده گفتم:
-حتی فکرشو هم نکن.
فرامرز چشماشو ریز کرد و به سمت جلو خم شد:
-فکر می کنی گرفتنش واسه من کاری داره؟ می تونم برای همیشه بگیرمش و جایی ببرمش که سال به سال…
-فرامرز!!!
با تذکر مخفی توی لحن فربد دهنشو بست، در عوض من دهنم نیمه باز مونده بود. فربد با حرص گفت:
-هی من می خوام ملاحظه کنم! مژده خانم شما رعایت کنید.
دایی هم با ناراحتی به من نگاه کرد و بعد رو به فربد ادامه داد:
-کاش قدرت اینو داشتم که همون موقع که این دو نفر می خواستن ازدواج کنن جلوی خواهر زاده ام رو می گرفتم.
فرامرز پوزخند زد که از دید هر سه ی ما دور نموند. یعنی هر مدل بی ادبی که می خواست درآورد. فربد چند ثانیه چشماشو بست تا به اعصابش مسلط بشه بعد رو به من گفت:
-الحمدلله تحصیل کرده هستین و به قانون هم آشنایی دارین و این رو هم می دونید که اگر فرامرز بخواد می تونه امین رو بگیره.
اخم کردنم دست خودم نبود، فربد ادامه داد:
-اما برخلاف تصور شما اونقدر ها هم بی وجدان نیست که …
با عصبانیت گفتم:
-بی وجدان نیست؟!
فرامرز یهو از کوره در رفت و گفت:
- نذار معنی کلمه ی بی وجدان رو بهت نشون بدم!
فربد اسمشو صدا زد، بلند شدم و گفتم:
-توقع دیگه ای هم نمیشه ازت داشت!
دایی پایین مانتوم رو گرفت و اسمم رو صدا زد، رو به دایی، فرامرز رو اشاره کردم و گفتم:
-بفرما! هی بگو درست و حسابی حرف بزنیم! این درست و حسابی حالیشه؟
دایی با ناراحتی بلند شد، فربد در حالیکه نشسته بود پیشونیش رو ماساژداد و رو به من گفت:
-مژده خانم … داریم صحبت می کنیم!
با ناراحتی به صورت فرامرز زل زدم. معلوم بود داره از داخل خودشو میخوره. به سمت پنجره ی بزرگ و سرتاسری اتاق رفت و از جمع فاصله گرفت، و من و دایی به تعارف فربد دوباره نشستیم. هر دو چند ثانیه با ناراحتی به صورتم زل زدن و مجبور شدم آهسته زیر لب عذرخواهی کنم. بعد فربد به آرامی رو به دایی گفت:
-من نمی دونم بین این دو نفر چی گذشته، اما اونقدر برادرمو می شناسم که به یقین میگم سر لج افتاده وگرنه اهل بچه نگه داشتن نیست.
romangram.com | @romangram_com