#پل_های_شکسته_پارت_196


بعد رو به جمع گفت:

- یه کم دیگه صبر کنین تا اذون صبح رو بگن، نماز بخونیم و بریم.

و همزمان با حرف مامان صدای بلندگوی مسجد از بیرون شنیده شد که داشت مناجات قبل از اذان پخش میکرد. همه بلند شدیم و به طبقه پایین رفتیم و وضو گرفتیم و بعد از خوندن نماز صبح به اتاقها رفتیم.

فرامرز با دیدن تخت خالی گفت:

- پس امین کجا خوابیده؟!

شالم رو از روی سرم برداشتم و گفتم:

- پیش فرهاد و ایلیا خوابیده.

روی تخت نشست و گفت:

- خیلی شب خوبی بود.

و با حسرت اضافه کرد:

- هیچ وقت با پدرم چنین رابطه ی صمیمی و نزدیکی نداشتم.

به سمتش رفتم و جلوش ایستادم و گفتم:

- به جاش با پسر خودت صمیمی باش … تا همیشه.

نگاهش رو بالا گرفت و با حس خاصی نگاهم کرد و با صدای آرومی گفت:

- یه جوری نگاه می کنی که … فکر می کنم …

لبخند عمیقی زدم و گفتم:

- فلسفه ی امشب من بودم … که فراموش کنم ازت متنفر بودم.

لبخندش کمرنگ شد و گفت:

- خب؟!!

لبم رو با زبون تر کردم و گفتم:

- شاید این شب نشینی اتاق نماز چیزی رو تغییر نمیداد اما ما خودمون رو قانع می کردیم که باید خودمون رو در برابر مشکلات تغییر بدیم … رویه هامونو عوض کنیم …

نگرانی نگاه فرامرز رو که دیدم به آرامی پلک زدم و گفتم:

- نمیخوام فقط مادر پسرت باشم! … میخوام فراموش کنم که یه وقتهایی کنارم نبودی … دوستم داشته باش … میخوام عاشقت بشم … بیشتر از قبل.

لبخند بغض آلودی روی لبهاش نشست و خیلی سریع دستم رو کشید و منو توی آ*غ*و*ش کشید و در حالیکه بین دستهای قوی و مردونه اش فشرده میشدم در گوشم گفت:

- من که دیوونتم مژده.


romangram.com | @romangram_com