#پل_های_شکسته_پارت_197

و ب*و*سه ی عمیقی روی سرم نشوند و گفت:

- به نظرت اگر خطایی کنیم صدامون بیرون میره؟!

سعی کردم خودمو از توی ب*غ*لش بیرون بکشم:

- خُل نشو فرامرز، خجالت کشیدم!!

محکم منو نگه داشت و در حالیکه منو روی تخت می خوابوند و روم خم میشد گفت:

- اگر مثل خواجه ی حرمسرا بعد از این سخنرانی گرم و ل*ذ*ت بخش بشینم و کاری بهت نداشته باشم اون موقع خُلم!!

و بعد از یه ب*و*سه ی عمیق گفت:

- ممنونم مژده … ممنونم که باز هم بهم فرصت دادی .

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و گفت:

- دوسِت دارم … بیشتر از همیشه…

پایان


romangram.com | @romangram_com