#پل_های_شکسته_پارت_195

و یادم اومد وقتی امین رو توی ب*غ*لم گذاشتن هم دردهام یادم نرفت، بلکه دوبرابر شد و توی ذهنم چرخ می خورد حالا با یه بچه و فرامرزی که ته قلبم می دونم دیگه برنمیگرده چی کار کنم؟!

نگاهم به نگاه فرامرز که بهم زل زده بود خیره موند. ناخودآگاه لبخندی زدم و سرم رو کمی براش خم کردم، فرامرز با لبخند عمیقی جوابم رو داد که همین ارتباط چشمی ما باعث شد فرهاد شوهر فاطیما رو ول کنه و بچسبه به فرامرز برای مسخره کردن!

با صدا زدن مامان در حالی که از پنجره فاصله می گرفتم به فاطیما گفتم:

- بگیر بشین زیاد سرپا واینستا. تا ما سفره رو پهن کنیم.

و به سمت آشپزخونه رفتم و به کمک رها و شایسته سفره رو پهن کردیم، البته محمد و پیمان هم به کمکمون اومدن.

بعد از شام هم الهه و مهناز ظرفها رو شستن و من و مریم خوراکی ها رو به اتاق نماز بردیم برای آخر شب. از طرفی هم با فروزان هماهنگ کردم که فردا دیر میرسم مدرسه و فروزان هم گفت پارتی بازی میکنه و غیبت برام رد نمیکنه و اگر بخوام میتونم اصلا نرم. با معلم امین هم صحبت کردم و گفتم که امین مدرسه نمیره.

وقتی ساعت از یازده شب گذشت، بچه ها به اتاق های دیگه رفتن و هر چقدر فرهاد و ایلیا غرغر کردن که تو جمع باشن مامان اجازه نداد و گفت بچه ها نه! الان مثلا این دو تا نره غول بچه بودن؟!!

جمع، جمع گذشته بود، با این تفاوت که حالا فرامرز و شوهر فاطیما به جمع اضافه شده بودن و دقیقا نمی دونستن اوضاع چطوریه!

طبق عادت همیشه اول محمد با صوت قشنگی چند آیه قرآن خوند و بعد رسمی مشابه شب یلدامون اجرا شد … پیمان از دوران دانشجوییش خاطره تعریف میکرد، مریم از بچگی من و فاطیما و آتیش سوزوندن هامون می گفت و باعث میشد فرامرز و شوهر فاطیما بخندن و بقیه دست بندازنمون. یه بار هم مامان بغض کرد که مائده نیست و بابا براش با صدای رسا یکی از دوبیتی های باباطاهر رو خوند و مامان با خجالت لب گزید!

محمد از دعواهای من و شایسته تعریف کرد و من و شایسته رو دوباره به کل کلی با شوخی واداشت و آخری با خودشیرینی رها جلوی بابا صدای اعتراض همه در اومد و پیمان هم به تقلید از بابا برای رها ترانه خوند و اونقدر شعرش چرت بود که همه رو به خنده انداخت و مشتی از طرف رها دریافت کرد.

وقتی به خودم اومدم، که ساعت پنج صبح بود و من از شدت خنده دلم درد گرفته بود و نگاه گرم و مهربون فرامرز روی صورتم نشسته بود.

آخرین اتاق نماز قبل از امشب ده سال قبل بود … من فردا صبحش کنکور داشتم و مامان مراسم رو ترتیب داد تا استرس رو از من دور کنه. دستم رو روی دست فرامرز گذاشتم و به آرومی فشردم؛ پیمان با لبخندی گفت:

- اوی! دست گرفتن نداریما! دست بگیری من زنمو ب*غ*ل می کنم.

بابا با صدای بلند خندید و باز رها یه مشت دیگه به بازوی پیمان زد. منم با خنده گفتم:

- آقا پیمان شما خیلی زور بزنین جلوی مشتهای رها رو بگیر!

بابا تخمه ای شکست و گفت:

- بچه جان من نمی دونم تو چرا یاد نمیگیری این پسرو محمود صدا بزنی! اسم به این قشنگی!

لبم رو به دندون گرفتم و به پیمان نگاه کردم و پیمان رو به بابا گفت:

- بذار راحت باشه بابا، مژده و پسرش که منو پیمان صدا میزنن من یاد دوران دانشجوییم میفتم که همکلاسی هام … مخصوصا خوشگل مشگلای کلاس پیمان صدام میزدن.

باز مشت رها داشت توی هوا به سمتش می رفت که پیمان خودشو عقب کشید و گفت:

- منظورم علی خوشگله، ممد خوشگله، رضا خوشگله …

و همه به واکنش یهویی پیمان با صدای بلند خندیدن.

شوهر فاطیما که از یک ساعت قبل داشت چرت میزد باعث شد شوهر مریم به زبون بیاد:

- پسر ما عادت نداره، داره خوابش میبره.

مامان ظرف تخمه رو از جلوی بابا برداشت و گفت:

- بسه دیگه فشارت میره بالا نمک داره!

romangram.com | @romangram_com