#پل_های_شکسته_پارت_194


مشکوکانه نگاهش کردم با لبخندی گفت:

- بذار زنگ بزنم که محمود و مریم هم برای شب بیان.

متوجه منظورش شدم و لبخندی از ته دل روی صورتم نشست. از روی صندلی بلند شد و به سمت تلفن توی هال رفت و چند دقیقه بعد بقیه هم بیدار شدن و صبحونه خوردیم. بعد مامان یه لیست بلند بالا دست فرامرز داد و به همراه فرهاد _که به گفته ی مامان هر روز به یه بهونه ای می اومد اونجا و همه فهمیده بودن چونه اش پیش بهناز گیر کرده_ فرستادشون خرید.

غروب مردها بساط کباب رو روبراه کردن و به غیر از پیمان که زیاد نگاش به فرامرز دوستانه نبود بقیه باهاش خوب برخورد میکردن. فرامرز هم انگار اصلا براش نگاه پیمان مهم نبود.

پشت پنجره ی هال ایستاده بودم و به بیرون نگاه می کردم. بابا و پیمان و شوهر مریم توی خونه بودن و صدای صحبت هاشون بالا گرفته بود. بهناز و مهناز و الهه و امین هم بالا توی اتاق بودن. مامان و شایسته و رها و مریم هم توی آشپزخونه مشغول روبراه کردن وسایل شام. نگاهم به بیرون بود و خنده های شیطانی فرهاد که مشخص بود داره شوهر فاطیما رو دست می اندازه و باعث شده بود فرامرز و ایلیا هم روی لبهاشون لبخند بشینه.

فاطیما کنارم قرار گرفت:

- ببینش تو رو خدا! از هر فرصتی واسه اذیت کردن شوهر من استفاده می کنه.

لبخندی زدم و گفتم:

- خوشم میاد تو هر جمعی یخ بقیه رو باز میکنه.

با حرص گفت:

- تازه جلو یه نفر به جای اینکه مودب باشه، شرتر هم میشه!

با لبخندی گفتم:

- منظورت بهنازه؟!

خندید و گفت:

- خاک تو سرشون مثل سگ و گربه می مونن. دو دقیقه کنار هم می شینن صدای جیغ بهناز یا داد فرهاد درمیاد.

با اخم متعجبی گفتم:

- پس این چطوری دل داده به بهناز؟!

نفسش رو فوت کرد و گفت:

- خودش که نمیگه. ولی ما که کور نیستیم! از همه ی حالتها، حساسیت ها و نگرانی هاش مشخصه.

سرم رو تکون دادم و نگاهم رو به شکم بزرگش کشیدم و گفتم:

- می خوای طبیعی زایمان کنی؟

دستش رو روی شکمش کشید و با لبخندی گفت:

- آره، دل تو دلم نیست … دکتر پس فردا برام نوبت زده. هم خوشحالم هم استرس دارم.

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

- وقتی بچه ات رو توی ب*غ*لت میذارن همه ی دردهات یادت میره.


romangram.com | @romangram_com