#پل_های_شکسته_پارت_193
با بغض لبهامو به هم فشار دادم و مامان ادامه داد:
- چهار ساله که این خونه رنگ مائده ام رو ندیده. یک ماه پیش با کلی التماس آوردمش یک هفته بیشتر نتونست دووم بیاره، هی در و دیوار نگاه کرد و هی تو فکر رفت و گریه کرد. آخر هم دوباره فرستادمش پیش خورشید. اونجا که هست حالش خوبه، میگه … میخنده … به دختراش فکر میکنه و برای آیندشون تصمیم میگیره، اما اینجا که هست همه ش یاد خاطراتش می افته و بغض و ناله اش به راهه.
شایسته دستش رو روی دست مامانم گذاشت و گفت:
- مادر ناراحت نباشین، معلومه که رفتن از خونه به نفعتونه، همونقدر که خاطرات شیرین آدمو سر حال میاره خاطرات بد داغون میکنه. از طرفی خاله خورشید هم که بچه ای نداره، اون از خداشه مائده پیشش باشه، مهناز و بهناز هم مثل الهه ان برای من. تازه اگر از این خونه بریم مائده هم میتونه بدون ناراحتی بیاد و خونه ی شما بمونه.
با لبخندی عمیق به شایسته خیره شدم و در حالی که بینیمو بالا می کشیدم گفتم:
- تو حرف قشنگ هم بلد بودی بزنی؟!
چشم غره ای به من رفت و گفت:
- کی می خوای بزرگ شی تو دختر؟!
و هر سه آروم خندیدیم، مامان اشک هاشو پاک کرد و گفت:
- شایسته جان برو بچه ها رو صدا بزن دیگه بسه هر چقدر خوابیدن.
و شایسته بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت. مامان با صدای آرومی گفت:
- چه خبر؟ از زندگیت راضی هستی؟
در حالی که چای می خوردم به آرومی پلک زدم و بعد از اینکه لیوان رو پایین آوردم گفتم:
- فرامرز واقعا فرق کرده مامان، یه جورایی با دیدن هر چشمه از رفتار جدیدش حس می کنم تصویری که قبلا ازش داشتم کمرنگ تر میشه.
مامان با لبخند لرزون و آماده به گریه نگاهم میکرد، نفسم رو با کلافگی فوت کردم و گفتم:
- فقط …
در جا لرزش لبهاش ثابت شد و با ترس گفت:
- فقط چی؟!!
نفس عمیقی گرفتم و گفتم:
- فقط سختی هایی که خودم در نبودش کشیدم از یادم نمیرن. کمبودهایی که با رفتنش حس کردم. خجالتهایی که کشیدم.
با ناراحتی سرمو پایین انداختم. مامان دستش رو روی شونه ام گذاشت:
- اگر بخوای هی به گذشته ها فکر کنی آینده ات هم خراب میشه. هم آینده خودت، هم امین … و هم فرامرز!
سرم رو تکون دادم:
- می دونم مامان! ولی دست خودم نیست، هربار که بهم نزدیک میشه، هر بار که با هم حرف می زنیم انگار یکی توی مغزم با صدای بلند خاطرات رو مرور میکنه و باعث میشه نتونم اونطور که باید به زندگی باهاش دل بدم!
مامان متفکرانه سرش رو تکون داد و گفت:
- فکر کنم باید یه رسم قدیمی رو زنده کنیم.
romangram.com | @romangram_com