#پل_های_شکسته_پارت_192
- چیزه … میگم … خیلی خسته ای؟!
مشکوکانه نگاهم کرد و منتظر موند تا حرفمو بزنم. و من با لحن کش دار و البته کمی التماس آمیز گفتم:
- منظورم اینه که می تونی پشت فرمون بشینی؟ … به اندازه چهار پنج ساعتی که … بریم خونه ی …
با لبخند عمیقش حرفم رو نصفه ول کردم. که گفت:
- من که مشکلی ندارم! تو و امین شنبه مدرسه دارین!
اما قبل از اینکه من جوابی بدم خودش جواب داد:
- مگر اینکه فردا شب هم همین ساعت راه بیفتیم.
لبخندم تا جای ممکن کش اومد و فرامرز هم با اینکه از قیافه اش خستگی می بارید اما لبخندی پر انرژی زد و گفت پس تا تو آماده بشی و وسایل راهو آماده کنی من هم یه دوش میگیرم که سرحال تر باشم.
فصل آخر:
با باز کردن چشمهام توی اتاق زمان مجردیم دلم غرق خوشی بود و من چقدر احمق بودم که وقتی فرامرز پیشنهاد رفتن پیش خونواده ها رو داد روی هوا نگرفتم و هم فرامرز و امین رو ناراحت کردم، هم چنین ل*ذ*تی رو از خودم گرفتم. به سمت چپم نگاه کردم، فرامرز غرق خواب بود.
ساعت هفت صبح همزمان با بابا که از نونوایی برمیگشت رسیدیم، بنده خدا کم مونده بود از تعجب روی سرش شاخ در بیاره!
به محض اینکه وارد خونه شدیم، به این اتاق اومدیم، امین رو روی تخت خوابوند و برای خودمون هم روی زمین جا پهن کردم و از اتاق خارج شدم و رفتم پیش مامان که از خوشحالی تو چشمام نم اشک نشسته بود!
وقتی برگشتم فرامرز هم از خستگی بیهوش شده بود. به ساعت موبایلم نگاه کردم: یازده بود.
پتو رو از روم کنار زدم و از اتاق خارج شدم. مامان و شایسته توی آشپزخونه با هم حرف میزدن. با دیدن من شایسته به سمتم اومد و با هم دست دادیم و احوال پرسی کردیم. پشت میز که صبحونه مختصری روش چیده شده بود نشستم و مامان برام چای ریخت. رو به شایسته گفتم:
- بقیه کجان؟
مامان که حالا کنار شایسته روبروم نشسته بود گفت:
- دخترها و ایلیا که هنوز خوابن. پدرت و محمد هم رفتن به ساختمون سر بزنن.
ابرو درهم کشیدم:
- مامان واقعا تصمیمتون به رفتن از این خونه جدیه؟! از صبح که بابا یه اشاره زد تو فکرم! چطور دلتون میاد از این خونه برین؟
مامان آهی کشید و گفت:
- جانم سلامت باشه، مالم به جهنم!
با شایسته به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. یعنی هلاک ضرب المثل های مامانم! مامان با همون لحن غمگین ادامه داد:
- بیست و یک ساله هر روز اتاق بنیامینمو تمیز می کنم. صبح به صبح میرم در میزنم که بیدارش کنم و هر روز می بینم صاف توی تختش خوابیده و رنگ پوستش سفیده و لبخند داره.
با نفس عمیقی اشک حلقه زده توی چشماشو پس زد و گفت:
- نه ساله که هر بار از پله ها بالا و پایین میرم صدای تو رو می شنوم که میخوای از این خونه بری و بعدش گریه های پدرتو می بینم که می خواد جلوتو بگیریم.
romangram.com | @romangram_com